تبليغاتX
هنوز هم منتظرم......

هنوز هم منتظرم......

هنوز اندر پی اونم که میشه عاشقش باشم

 

مثه دریای من باشه منم چون قایقش باشم

 

هنوز اندر پی اونم که عمری مرهمم باشه

 

شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه

 

هنوز اندر پی اونم که عشقش سادگیم باشه

 

نگاههای پر از مهرش پناه خستگیم باشه

 

میگن جوینده یابنده ست، ولی پاهای من خسته ست

 

من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست

 

هنوز اندر پی اونم که اشکامو روی گونه ام

 

با اون دستای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم

 

بگه جونم نکن گریه منم اینجام، بذار دستاتو تو دستام

 

تو احساس منو میخوای، منم ای گُل تو رو میخوام

 

خدایا عشق من پاکه درسته عشقی از خاکه

 

منم اون عاشق خاکی که از عشق تو دلچاکه

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


 

یادت هست که گفتی دوستت دارم سرمو پایین انداختم و گفتم نظر لطفته.

 

سرمو بالا آوردی تو چشام نگاه کردی و گفتی نظر لطفم نیست نظر دلمه.

 

تکرار اون حرفای نافذ و اون جمله که هیچوقت واسم تکراری نمی شد.

 

باعث شد که دل من هم صاحب نظر بشه و منو مجبور کنه

 

که بهت بگم دوستت دارم مگه نگفته بودی دوستت دارم؟مگه دوستت نداشتم؟

 

چرا حالا تنها هم آغوش من یاد توست؟یکی از ما دوتا دروغ میگفتیم

 

… ولی هنوز …همان قدر برایم عزیز هستی

 

 که نمیتوانم تهمت آن دروغگویی را به تو بزنم.

 

آری من دروغ میگفتم دروغی به وسعت تمامی بی تو ماندن هایم

 

من دوستت نداشتم من دیوونه وار عاشقت بودم.

 

من تو رو با ذره ذره ی وجودم می پرستیدم ولی تو …

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


سلام عزیزم، دلم برات تنگ شده.

 

دلم می خواد با تو باشم، کنارت باشم.

 

دلم می خواد دستات تو دستام باشه

 

 در حالی که سرم رو می ذارم رو شونه هات.

 

دلم می خواد تو چشای خوشگلت زل بزنم

 

و دنیا تو این لحظه متوقف بشه برا همیشه.

 

 دلم می خواد تمام خیابون های شهر رو باهات قدم بزنم

 

در حالی که از خودمون برا هم می گیم.

 

 دلم می خواد تو رستوران روی میز دستات رو بگیرم.

 

 دلم می خواد هر کی تو رستورانه

 

از عشقی که به هم داریم حسودیش بشه.

 

دلم می خواد بدونی از نظر من چقدر خوشگلی.

 

 دلم می خواد بدونی چقدر عاشقتم و دوستت دارم.

 

دلم می خواد قلبم رو پیشت جا بزارم

 

 و دلت مال من باشه برا همیشه.

 

 دلم همه ی اینارو می خواد و از همه بیشتر تو رو

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


گفتم: نرو پرپر میشم

 

گفتی: میخوام رها باشم

 

گفتم: آخه عاشق شدم

 

گفتی:میخوام تنها باشم

 

گفتم: دلم

 

گفتی: بسوز

 

گفتی: یه عمری باز هنوز

 

گفتم: پس عمرم چی میشه؟

 

گفتی: هدر شد شب و روز

 

گفتم: آخه داغون میشم

 

گفتی: به من خوش میگذره

 

گفتم: بیا چشمام تویی

 

گفتی: آخر کی میخره

 

گفتم: منو جنس میبینی؟

 

گفتی: آره بی قیمتی

 

گفتم: یه روز کسی بودم

 

با من نکن بی حرمتی

 

گفتم: صدام میمیره باز

 

گفتی: با درد بسوز بساز

 

گفتم : حالا که پیر شدم

 

گفتی: که از تو سیر شدم

 

گفتم: تمنا میکنم

 

گفتی: میخوام خردت کنم

 

گفتم: بیا بشکن تنو

 

گفتی: فراموش کن منو

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


هنوز به ياد غربتت هزار تا شعر تو دلمه

اما نمي خوام بگمش جاشون فقط تو قلبمه

فكر مي كني كه اين روزا، چرا شدم يه بي خيال؟

آخه مي خوام غم تو رو ، رنگ بزنم، رنگ محال

ميخوام ديگه بزرگ بشم از بچگي دست بكشم

مي خوام چشامو باز كنم به روياهام خط بكشم

دلم مي خواد داد بزنم غصه رو از ياد ببرم

وقتي مي پرسن عاشقي؟ بگم نه من مسافرم

مسافر شهر غريب، شهري كه اسمي نداره

اونجا بشم غرق سكوت، جايي كه دل كم نياره

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


به کعبه گفتم:


تو از خاکی من از خاک.


چرا باید به دور تو بگردم؟؟


ندا آمد:تو با پا آمدی برگرد.برو با دل بیا تا من بگردم

 

 

 

انسان با سه بوسه تکمیل می شود

 1-بوسه مادر که با آن با یه عرصه خاکی می گذاری

 2- بوسه عشق که یک عمر با ان زندگی می کنی

 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابدیت می گذاری

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


....

قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
 
***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
 
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
 
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


افسانه بی تو گمشد و.......عشقی به ناکجا رسید

بدون پیدا شدنت.........قصه به انتها رسید

عشقی که کودکانه وُ....خون دل دوباره بود

مثل امیدی واسه ی..... این دل پاره پاره بود

حالی برای من نذاشت....رفتن و دور شدن ازت

حیف که برات مهم نبود.....خواهش مرگ من ازت

هم مثل باد، هم مثل ابر.....هم مثل یک مسافرم

مثل یه دور گردم و.....بدون تو کجا برم ؟

کوچه خاکی مون و باز.....به یاد من بیار و بس !

عکس یه قلب کهنه رو.......با اسم مون بذار و بس !

دلم گرفته، همسفر......توو این سرای توی راه

فرقی نمیکنه کجام.....دنیا شده واسم قفس

حالی برای من نذاشت....رفتن و دور شدن ازت

حیف که برات مهم نبود.....خواهش مرگ من ازت

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


تا به کی باید رفت

                          از دیاری به دیاری دیگر

                  نتوانم نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

                       کاش ما آن دو پرستو بودیم

           که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهاری دیگر

               آه اکنون دیریست

                               که فرو ریخته در من گویی

          تیره آواری از ابر گران

                     چو می آمیزم با بوسه ی تو

                                 روی لبهایم می پندارم

می سپارد جان عطری گذران

         آنچان آلوده ست

                  عشق غمناکم با بیم زوال

    که همه زندگی ام می لرزد

                                چون تورا می نگرم

           مثل اینست که از پنجره ای

                     تک درختم را سرشار از برگ

                                       در تب زرد خزان می نگرم

مثل اینست که تصویری را

      روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


..::بوسه::..

در دو چشمش گناه می خندید

بر رخش نور ماه می خندید

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله ای بی پناه می خندید

 

شرمناک و پر از نیازی گنگ

با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفت

<< باید از عشق حاصلی برداشت >>

 

سایه ای روی سایه ای خم شد

در نهانگاه راز پرور شب

نفسی روی گونه ای لغزید

بوسه ای شعله زد میان دو لب

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


اندوه بی تو بودن

 

می آیی

 من ناشیانه

 لبخند هایم را پررنگ  می کنم

تا احساس ترک خورده ام را

 در پشت رنگها قایم کنم.

و تو چقدر نا عادلانه

با یک تلنگر کوچک

تمام احساس مرا خورد می کنی...

کاش می شد

 لبخند هایم را پر رنگ تر کنم

 

  

 

 

(امید دیدار )

تو سکوت سرد قلبم ، مثل یک ترانه بودی

واسه گریه های دردم ، همیشه بهانه بودی

تو که چشمای قشنگت ، شده بود فانوس شبهام

کاش می موندی تا همیشه ، حرف خاموشی لبهام  

گفته بودم باورم کن ، توی لحظه های قصه

اما تو گفتی تموم شد ، واسه ما عاشقی بسه

تونفهمیدی که اشکام ، حسرت شونه هاتو داشت

حس نکردی  تب لبهام ، گرمی گونه هاتو  داشت

تو  واسه شکست قلبم ، دست گرفته بودی تیشه

من ساده به خیالم ، مرهمی به زخم شیشه

حالا اومدی عزیزم ، که کنار من بمونی

میگی تنهایی چه سخته، دیگه قدرمو می دونی

ولی اون روزا گذشته ، دیگه من بریدم از تو

نمی خوام یادم بمونه ، هرچی که کشیدم از تو

می دونم باور نداری ، ولی نیست امید دیدار

منتظر نمون عزیزم ، تا ابد خدا نگهدار....

 

(هستی )

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


 

فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد !!!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


روزگاريست كه من طالب ديدار توام
فكر من باش در اين گوشه گرفتار توام
گفته بودي كه طبيب دل بيماراني
پس طبيب دل من باش كه بيمار توام
اين سخن ها كه شنيدي همه ازهجر و جفا بود
انتظار دل خسته ز دلش مهر و وفا بود
در پي رفتن تو غصه همي همدم من شد
اي دريغا چه بگويم همه جا صلح و صفا بود

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


تو دنیا چی می خوای به پات بریزم
همه هستیمو من به سراپات بریزم
لب پر خنده می خوای بیا لبهام مال تو
چشم پر گریه می خوای هر دو چشمام مال تو
بیا تا برات بگم من وجودم مال تو
بزار تا فدات بشم من غرورم مال تو
واسه زندگی کردن تورو می خوام خوب می دونم
تو بدون عشقم تو هستی واسه من زندگی هستی

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم

 
 
 
   مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم
 
 
 
   مي‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچينم  
 
           
 
   مي‌تونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي  هزار بار بميرم 
 
  
 
   مي‌تونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگي‌مو آبي كنم
 
    
 
   مي‌تونم رو شونه‌هاي مردونت، دردامو با هق‌هقم خالي كنم
 
 
 
   مي‌تونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم
 
 
 
   مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو، توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم
 
     
 
   مي‌تونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم
 
          
 
   مي‌تونم زير پر ستاره‌ها، واست از ليلي ومجنون بخونم
 
 
          
  مي‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره
 
         
 
   مي‌تونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره
 
          
 
   مي‌تونه دستاي تو رو شونه‌هام، خبر از يك شب يلدا رو بده
 
          
 
   مي‌تونه بوسه‌ي تو رو گونه‌هام، واسه من نويد فردا روبده
 
 
 
 
 
 
   مي‌تونه صداي گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤيايي كنه
 
           

   مي‌تونه گرماي مهربونیت زندگيمو مهتابي كنه 

        

   مي‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه

         

   حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه

       

   مي‌توني توخستگي‌هاي تنت، به من و شونه‌ي من تكيه كني

          

   مي‌توني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني

         

   مي‌تونن رازقي‌ياي باغچه‌مون، تا هميشه بوي دستاتو بدن 

          

   مي‌تونن حتي اگه خودت نگي،واسه  من از عشق تو خبربدن

            

   مي‌تونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونه‌ي عشقت بدونن

                  

   بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا

          

   بخونن................. 

       

       دوستت دارم        

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


بازم نغمه ای را می نویسم بی تو و تنها

باز با همان قلم و کاغذ

زمانه گناهکار بود یا من بئ وفا بودم؟

منو ببخش ای عشق من . منو ییخش

آن آخرین شب بارانی را به خاطر بیاور

آیا آن باران هجران وغم را خود به ارمغان آورد

بی ناچار در خیالم به دنبال تو می گردم

به خاطر خدا منو ببخش

گناه من بود که هر دویمان در آتش عشق سوختیم

و تاریکی روزهای خوشبختی ما را فرا گرفت

گناه من بود که هر دویمان در آتش عشق سوختیم

فهمیدم که جدا ماندن از کسی که عاشقش هستم چه درد بزرگیست

منو ببخش ای عشق من . منو ببخش

 

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


عشق تو ...

يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره ...گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار - گفتي به چشم ...حالا من دارم گريه ميکنم و اسمون نميباره ........تو هم اون دور دورا ايستادي به من ميخندي .

بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد

     در سكوتي تلخ

             دست سردم

                  گرمي دست تو را احساس مي دارد

 در حباب اشك

           ديدگانم لحظه ديدار مي بيند

آتشين لبهايم

             از باغ لبانت بوسه مي چيند

                      مژه بر هم مي زنم ، افسوس

بار ديگر خواب مي بينم

         بر حرير آرزوها

                       مي نويسم :

                             عشق من برگرد

                        بي تو از دنيا گريزانم

         بي تو از اندوه می ميرم 

  ادمها که در ساحل نشسته شادوخندانید  یک

                                                نفر در اب دارد می سپارد جان

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


2www.myshaparak.coo.ir (4).jpg

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


1www.myshaparak.coo.ir (8).jpg

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


eshgh 56.jpg

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


تمام عمر بستيم و شکستيم .. به جز بار پشيماني نبستيم... جواني را سفر کرديم تا مرگ... نفهميديم به دنبال چه هستيم... عجب آشفته بازاريست دنيا... عجب بيهوده تکراريست دنيا.. ميان آنچه بايد باشد و نيست... عجب فرسوده ديواريست دنيا

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


 

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


 

( آخــــــــــــه چی بگم  )

+ نوشته شده در ساعت توسط vahid-17 |


رو در و دیوار این شهر همش از تو یادگاره توی این کوچه تاریک منو تنها نمیزاره
یاد حرفای قشنگت که توی قلبم لونه می کرد
یاد دلتنگی چشمات که منو بهونه میکرد.
میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هامو واسه کی پس بخونم ؟




بخش اصلی سایت


HOME

E-Mail
.BAHAR 20.


آرشیو مطالب

4/21/2009 - 5/21/2009

3/21/2009 - 4/20/2009

2/19/2009 - 3/20/2009
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
8/23/2007 - 9/22/2007
7/23/2007 - 8/22/2007
6/22/2007 - 7/22/2007
5/22/2007 - 6/21/2007
4/21/2007 - 5/21/2007


لینک دوستان

کدهای جاوا اسکریپت
وب سایت دیگر
عاشقانه
قالب های فوق جدید


::...::...::



بازديد سايت


تعداد بازديدها: